مولانا محمد بن احمد بيغمى

37

داراب نامه ( فارسى )

سخن مرا بشنو ، چون مكتوب را بخوانى زود وليد خالد را از بند بيرون آور و عين الحيات را در بند آور و برخيز و پيش ما بيا تا ترا پيش قيصر برم و خونت را از قيصر بخواهم . و اگر فرمان نبرى لابد كه حرب خواهيم كردن و چون دست بيابم از تو و از مملكتت هيچ نخواهم گذاشتن تا معلوم باشد و السلام . راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه شاه سيف الدوله چون مكتوب را تمام بشنيد برآشفت و گفت طرم‌تاش كيست كه بر من چنين مكتوب نويسد ؟ اگر من وليد خالد را گرفتم به حكم خود نگرفتم ، من به حكم ملك داراب گرفتم كه من بنده و خدمتكار اويم ، و ديگر ملك داراب بر من مكتوب فرستيد و در مكتوب چنين نوشته بود كه عين الحيات بر تو امانتست . طرم‌تاش را معلوم است كه اهل ملاطيه مردم جوانمردند و طريق جوانمردان آنست كه سر بدهند و امانت را از دست ندهند . ما حاليا سروجان و خان‌ومان و ملك و مال فداى امانت ملك داراب كرديم . فردا باشد كه ملك داراب برسد و هركس را جزا بدهد و اگرت آرزوى جنگ ماست شما دانيد . ما را با شما هيچ جنگ نيست . و اگر شما را آرزوى جنگ ما هست بياييد كه ما نيز ايستاده‌ايم كه جواب كار شما بگوييم . جلدك را جوابهاى دشوار دادند و او را گسيل كردند و در حال سيف الدوله امر كرد تا سپاه بر در شهر جمع آمدند ، شصت هزار مرد گرد آمدند . شاه سيف الدوله پيش عين الحيات آمد . خبر كردند عين الحيات را كه اينك شاه سيف الدوله بديدن شما مىآيد . شاه خوبان شنيده بود كه سپاه عظيم رو بملاطيه دارند ، بدين كار آمده‌اند كه او را بستانند . عين الحيات عظيم پريشان بود كه مبادا حريف نباشند و او را بقيصريه فرستند . چون بشنيد كه شاه سيف الدوله آمد بار داد تا درآمد و در پيش شاه سيف الدوله برخاست و اكرام كرد . شاه سيف الدوله گفت اى شاه‌زاده ، مرا چه حد آنست كه تو در پيش من قيام كنى ؟ عين الحيات گفت رحمت يزدان بر تو باد كه با من بسيار كرم كردى و لطف